تبليغاتX
تپش ثانیه ها

 

یادش به خیر ،سال قبل همه اعمال این شبو به جا آوردمو اینجا هم بعضی آرزوهامو گفتم...ولی امشب دارم این چند خط و فقط به خاطر یه نفر که سفارش کرد به یادش باشم مینویسم و از همتون میخوام شما هم تو دعاهاتون به یادم باشین...

 

پینوشت: بر عکس شده از روزی امتحانام تموم شده  وقت آزادم کمتر شده ،معذرت میخوام از همه اونهایی کامنت خصوصی گذاشتن و نتونستم جواب بدم...سر فرصت حتما این کارو میکنم...

پینوشت2: دارم میرم سفر این هفته هم نیستم ...

+ نوشته شده توسط محبوبه در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 0:16 |

 

روزهای اول ترم: دانشجویانی خجسته

کلاس مدار: رویای صندلی خالی در کلاس

باز هم کلاس مدار: من هرگز خوابم نمی برد

کلاس ساختمان: هر کس آزاد است بسته به سلیقه اش هر کاری دوست دارد انجام دهد

باز هم کلاس ساختمان: سعادت هم نشینی با بچه های  گرم و شاد نرم افزار

کتاب ساختمان داده : هر کس هر چه عشقش کشید بخواند حتی می توانید زبان برنامه نویسی جدیدی ابداع کنید(هر چه باشد سال ،ساله شکوفایی و نو آوری ست)

امتحان میان ترم ساختمان :همه ما سر کاریم...

سرویس دانشگاه:وسیله نجات

باز هم سرویس دانشگاه: رکورد دار بیشترین تعداد مسافر

چهارشنبه ها: مراسم بستنی خوران و هرهر خنده

رکورد دانشگاه: رکوردار بزرگترین کارت ورود به جلسه که میشود اسمش را روزنامه دیواری هم گذاشت

دکوری میز کارشناس: کامپیوتر

فصل 9 مدار منطقی: روزی یاد خواهم گرفت

دانشجویی که فصل 9 را بلد است: دانشمندی با استعدادهای کشف نشده

5 فصل اول مدار منطقی: در حکم سیاهی لشکر

دانشجویی که جزوه ساختمان دارد:مهم ترین انسان روی زمین

جزوه ساختمان در شب امتحان: میشود ان را به مزایده گذاشت

روابط بچه ها در ایام امتحان: ما با هم دوستان صمیمی هستیم،جزوه ی من و تو ندارد، نمونه سوالات من در اصل برای همکلاس ام است

روز قبل امتحان: بچه ها به نوبت تماس میگیرند من این را خواندم تو خواندی؟ من ال شدم تو بل شدی؟

روزهای امتحان عمومی: همه به هم لبخند میزنیم

سوال اختیاری ساختمان داده : هر چه بلدید بنویسید حتی طرزه تهیه یک نوع غذا

تقلب کردن: رویایی که در این ترم به واقعیت پیوست

جوک روز دانشگاه: ایام امتحانات غذا داده میشود(این را فقط دانشجویان دانشگاه ما میفهمند)

و در آخر فیلم جدید دانشگاه: پیش ثبت نام ترم جدید

 

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 16:18 |

 

خیلی اتفاقی از نمایشگاه سوغات و صنایع دستی که در شهرمان دایر شده دیدن کردم...اولین غرفه ای که ضمن ورود توجه ات را جلب میکرد غرفه ای بود که سی دی عرضه میکرد و همان ابتدا می شد بفهمی چقدر این نمایشگاه رنگ و بوی سنتی دارد ، روبه رو این غرفه ، غرفه ای بود که بازی های جالبی که پازل مانند بود ارائه میکرد که ابتدا فکر کردیم ساخت خود ایران است اما دیدم نه این هم مثل خیلی چیزهای دیگر رنگ و بوی چینی به خود گرفته... عجیب تر  که بازار روسری خریدن خانوم ها مثل همیشه داغ بود و هر چه فکر کردم نفهمیدم ربط این روسری هایی که نه رنگ و بوی سنتی دارد و نه کار دست در آنها دیده میشود جایشان در این نمایشگاه چیست!... به وفور تابلوهای خاتم تقلبی دیده میشد که خریدارانش خوشحال بودند که یک اثر هنری خریده اند اما افسوس که کسی دلش به حال صنایع دستی گران بهای ایران زمین نسوخته است....انواع و اقسام وسایل چوبی ساخت چین مثل شانه ، صندوق چوبی،رومیزی های سنتی ایرانی اما چینی و  ...هم به قیمت مناسب در دسترس بود...غیر ازمحصولات خوردنی این نمایشگاه فکر نمیکنم چیز خاصی که یادآور هنر این مرزو بوم باشد در این نمایشگاه  دیده میشد...

شاید صنایع دستی هم مثل خیلی چیز های دیگر معنی اش تغییر کرده! اگر این طور است لطفا معنی اش را به من هم بگویید...

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 23:48 |

 

نزدیک به دو ماه بود که ندیده بودیمش...وقتی زنگ در رو میزنیم از پنجره صداش (امیرحسین، دوسال و نیمشه)میاد که میگه آخ جوووون، از لای ندره ها نگاه میکنه میگه بفلما(بفرما)...شادی خاصی تو وجودشه انگاری با همه سن کمش بهتر از همه معنی دور بودن و می فهمه ...از بس که ذوق کرده همه اسباب بازی هاشو میاره به ما نشون میده...  به من میگه حالا که امشب اومدی خونمون این ماشین و میدم به تو...بعد خواهرم اسم خودش و منو بهش یاد میده و تا آخر به خواهرم میگه تو منایی(مینا) ، اون میوبه(محبوبه)...

 

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 0:18 |

 

قراره  چند ساعتی پیش من باشه(مرصاد خواهرزاده ام،سه سال و نیم شه)...همین طور که داره بازی میکنه و من از نگاه کردن بهش و از صداقتی که تو وجودشه لذت میبرم میاد میگه: خاله جون میای پرچنگ بازی(خرچنگ بازی)؟...میگم خرچنگ بازی باز چه جوریه؟(کلا تخیل فوق العاده قویه ی داره) میگه: مثلا این(انگشتای دستشو با فاصله میزاره رو میز و کف دستش و میاره بالاتر ) پرچنگه! میاد دست تورو بخوره.. میگم باشه ...

دو تا دستش رو به همین حالت در میاره و مثلا میاد طرف دست من که به من حمله کنن...منم یکم ادا در میارم که مثلا دستم درد گرفته...بعد میبینم که داره هی انگشتای دستشو میزنه به هم، میگم داری چی کار میکنی ؟ میگه: یه خرچنگ مهربون اومده داره این خرچنگارو از روی دستو میگیره و می کششون تا دیگه به تو حمله نکنن الانم میاد دستتو میبوسه تا خوب شه!...

+ نوشته شده توسط محبوبه در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 14:23 |

 

خواهرم از درد نمیتونه بشینه و از درد اشکش در اومده …منتظرم داروها رو بده و زود بریم تا سرم و وصل کنه …بعد چند دقیقه که مسول داروخونه رفته و برگشته میگه: ببخشید سرم نیم لیتری نداریم برو به دکتر بگو یک لیتری بنویسه …به داداشم میگم تو پیش مینا باش من میرمو زود میام…پشت در اتاق پزشک منتظرم تا مریض بیاد بیرون و برم داخل …وقتی میرم تو به آقای دکتر میگم ببخشید گویا سرم نیم لیتری ندارن گفتن یه لیتری بنویسین ولی نصفش تزریق شه…آقای دکتر یکم فکر میکنه میگه میخواین همون یک لیتر باشه…میگم نمیدونم هر چی صلاحه…میگه: نه همون نیم لیتر. بگو تا نصف شد سرم رو در بیاره…باز یکم فکر میکنه میگه: اگه عجله ندارین بزار همون یک لیتر باشه…با خودم میگم ای بابا من که نمیدونم تو دکتری! میگم نمیدونم هر چی لازمه و زودتر خوب میشه چون فردا امتحان داره… مبگه: حالا که امتحان داره همون نیم  لیتر که زودتر شه  میگم: اگه خوب میشه باشه.. یکم باز میگذره میگه: نه چون فشارش پایینه همون یه لیتر کامل باشه، برو خیرشو ببینی(یه لحظه فکر کردم بقالی اومدم به جا درمانگاه)…خلاصه بعد هفت خان سرم وصل میشه…یک ساعت گذشته که دکتر میاد بالا سر خواهرم میگه : بهتری ..مینا میگه آره بهترم ..میگه: اگه بهتری میخوای بگم بیان در بیارن دیگه …مینا میگه باشه …دوباره نگاهش رو به من میکنه میگه: اگه عجله ندارین حیفه امپول توشه ، بزار ین این یکمش هم بره… در حالی که خندم گرفته با خودم میگم تمام این مدت فکر کنم فکرش مشغول بوده که آخرش نیم لیتر بسه یا نه؟ یک لیتر زیاد نباشه ؟...در حالی که خودمو کنترل کردم میگم باشه عیبی نداره ما عجله نداریم…

خوب شد داروخونه سرم نیم لیتری نداشت…

+ نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 23:29 |

+ نوشته شده توسط محبوبه در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 23:3 |

 

 

دقیق یادم نیست اما خیلی وقت پیش نبود که از اخبار در تلویزیون شنیدم که وزیر نیرو ادعا میکرد که در تابستان امسال خاموشی پیش بینی شده نداریم اما با قطع شدن پی در پی برق در روزهای اخیر فهمیدم که نصف تابستان امسال را باید در انتظار آمدن برق بگذرانیم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 0:24 |

گاهی موقع امتحانها ادم این شکلی میشه

+ نوشته شده توسط محبوبه در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 15:7 |